تبليغاتX
786
پر پرواز شدن و پریدن و به اوج رسیدن...آرامشی بی حد و حساب درونم را احاطه

 

کرده است.آن زمان که حس می کنم حضورت لحظه لحظه ی نبودم را پر کرده است و

 

من بی آنکه حس کنم در کنارم هستی از حضورت لذت می بردم...

 

و اینبار که در کنارم باشی از تمام وجودم لحظه های نبودم را برایت فریاد می زنم تا دیگر

 

 تنهایم نگذاری...

 

معشوق من در کنار شبهای بی ستاره ای که برایم گذشت اینبار وقت ان رسیده که طلوع

 

آفتاب را نقاشی کنم .

 

حسی عجیب در درونم موج می زند که اینبار در طلوع خورشید عکس رخسارت را نظاره

 

 می کنم .

 

...و تو هستی و بودی در تمامی لحظه های نبودن من .. و من بودم که خودم را گم کرده

 

بودم و به حرمت حضور تو گمشده ام را یافتم...

                                                             ای مهربان ترینم

+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در دوشنبه 1387/10/09 و ساعت 15:33 |

به نام دوست

ای دستهای سبز برایم دعا کنید 

از انتظار سرخ دلم را رها کنید

دلبند من زیباست !

عطر پاک نفسش را هر صبحگاه با عطریاس می شنوم وحس می کنم

درخنده اش امید جاودان ودر نازش حرمان ابدی نهفته است

می خواهمش آنسان که مجنون لیلی را طلب میکرد

"گفتنی نیست که سرچشمه خون است دلم    می توان دید که از دیده برون است دلم "

عشق من !

"ظاهرآ پرده زکار من ودل افتاده است     همه دانند که از عشق تو چون است دلم "

طاقتم آب شد ای رفته زچشمم برگرد!

"ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری "

براین کویر تشنه ببار

آری

من به چشما ن تو ومعجزه ایمان دارم !

ولی چگونه فریادت نزنم ...........

+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در دوشنبه 1387/10/09 و ساعت 15:32 |

عروسي شاهانه يک نماينده مجلس براي پسرش

يک نمايند? فراکسيون اقليت مجلس جشن عروسي شاهانه اي با چند هزار ميهمان براي پسرش در شمال تهران و شهر زادگاهش بر پا کرد.

به گزارش «فاش نيوز»، در يکي از مجالس عروسي فرزند اين نمايند? به اصطلاح اصلاح طلب که چندي پيش از مردم حوز? انتخابيه اش خواسته بود دعا کنند «احمدي نژاد» بميرد تا مشکلاتشان حل شود، در شمال تهران تعداد زيادي از افراد سرشناس گروه هاي مختلف حضور داشتند.

اين گزارش حاکي است "علي اکبر ناطق نوري"، "سيد محمد خاتمي"، "مهدي کروبي" و تعداد ديگري از رجال سياسي از جمله ميهمانان اين جشن بوده اند.

اين نمايند? پر سر و صدا در مراسم جشن ديگري نيز که در زادگاهش به همين مناسبت ترتيب داد پذيراي چند هزار ميهمان بوده است.

اين در حاليست که خود وي پيوسته با مستمسک قرار دادن مشکلات رفاهي، اقتصادي و معيشتي حوزه انتخابيه اش به سياه نمايي عليه دولت پر تلاش مردمي و ساده زيست مي پردازد.

گفتني است اين نماينده اخيراً در اقدامي دور از نزاکت سياسي و اجتماعي، به وزير جهاد کشاورزي نيز توهين کرده بود.
+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در پنجشنبه 1387/10/05 و ساعت 18:55 |
هرچند من ندیده ام

این کور بی خیال

این گنگ شب که گیج وعبوس است

خود را

به روشن سحر

نزدیک تر کند

لیکن شنیده ام

که شب تیره هرچه هست

آخر زتنگه های سحرگه گذر کند

......................

فکرم به جستجوی سحر راه می کشد

.......................

 

+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در چهارشنبه 1387/10/04 و ساعت 16:32 |

نا امید که می شوم دلم می خواهد همه ی سرازیری جهنم را یکریز بدوم اما فرشته ای دستم را می گیرد ومی گوید : هنوز فرصت هست به آسمان نگاه کن .

خدا چلچراغی از آسمان آویخته است که هرچراغش دلی است . دلت را روشن کن . تا چلچراغ خدا را بیفروزی . فرشته شمعی به من می دهد ومی رود.

.........................

راستی امشب به آسمان نگاه کن . ببین چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است .

+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در چهارشنبه 1387/10/04 و ساعت 16:30 |

قفسم را میگذاری در بهشت، تا بوی عطر مبهم دوردستی مستم کند؛ تا تنم را به دیواره ها بکوبم؛ تا تن کبودم درد بگیرد؛ و درد نردبانی است که آن سویش تو ایستاده ای برای در آغوش کشیدنم؛ اما من آدم متوسطی هستم و بیش از آنچه باید، خودم را درگیر نمی کنم؛ با هیچ چیز. در بهشت هم حسرتم را فقط آه می کشم. تن نمی کوبم به دیواره ها که درد، مرا به تو برساند.

قفسم را میگذاری در بهشت تا تاب خوردن برگ ها، تا سایه های بی نقص درختان انبوه، دیوانه ام کند؛ تا دست از لای میله ها بیرون کنم، تا دستم لای میله ها زخم شود و زخم، دالانی است که در پایانش تو ایستاده ای برای در آغوش کشیدنم...

با من چه باید بکنی که به میله هایم، به فضای تنگم، به دیواره ها، آن چنان مأنوسم که اگر در بگشایی پر نخواهم زد؟بالهایم چیده نیست. پایم به چیزی بسته نیست که نیازی به این همه نیست. در من خاطره درخت مرده است. آبی رنگ امسال نیست و واژه آسمان مرا یاد هیچ چیز نمی اندازد.من صحنه را سالهاست که ترک کرده ام...

صحنه آماده بود. گفتی تماشاگران بنشینند. ردیف ردیف، صف به صف تماشاگران نشستند. رقبای من که پیش از من برای نقش اول انتخابشان کرده بودی و نتوانسته بودند و نکشیده بودند، نشستند...کوه ها سر در هم پچ پچ کنان، دریاها دامن در دامن غرش کنان، فرشته ها بال در بال و آسمان آن بالا...

گفتی: ((وقتش نزدیک است. آماده باش!)) گفتم: ((نه تنها من، نه فقط آنها که آن سویند، تو حتی خودت هم می دانی که می افتم)) گفتی: (( می دانم آنچه نمی دانند، آماده باش!)) یادم هست گریه می کردم. شاید برای اولین بار. گفتی: (( پرده بالا رفته است)) و من هنوز گریه می کردم. کوه گفت:(( این کوچک؟؟)) آسمان گفت: (( این فرودست؟؟)) فرشته ها گفتند: (( خون می ریزد!)) و تو حتی خودت گفتی: (( این ستمکار نادان!)) و رقبای من همه خندیدند. من ایستاده بودم آن وسط. روبروی همه ذراتی که برای من آفریده شده بودند... و شرم روی پیشانی ام عرق می کرد. شرم نقشی که می دانستم توانش در من نیست... و صدایت آمئد که گفت: (( بار را بگذارید!))

ناگهان شانه های خردم سنگین شد. نفس در سینه هستی حبس بود... و من آن زیر، رنجی سترگ را عرق می ریختم. زانوانم آماده تا شدن بودند و فرو افتادن. گفتی: ((حالا بیا!)) و عجیب بود که گفتم: (( لبیک!)) راه افتادم که بیایم و همان لحظه زانوانم شکست و خاک را لمس کردم.نفس در سینه هستی حبس بود. افتاده بودم آیا؟ تمام بود؟... زانوانم را آهسته از خاک جدا کردم. دوباره برخاستم و بار هنوز آنجا بود؛ روی شانه های ترد من! تا ایستادم نفس ها آزاد شد و ذرات فریاد زدند: (( تبارک الله احسن الخالقین!))

من گیج بودم. کجای این منظره رقت آور این همه باشکوه بود که برچشم ها و لب ها حیرت و تحسین نشسته بود؟!عجیب بود که تو دوباره گفتی : ((بیا!)) عجیب بود که دوباره گفتم: (( لبیک!)) ...

... و گیج تر شدم. افتادنم را می دانستی یا برخاستنم را؟ نقش اول نمایشت همین بود؟ همین که با اینکه می دانم می شکنم بار را برمی دارم؟ همین که می افتم و بر می خیزم؟ همین شکوه رنج سترگ من؟

تماشاچیان هنوز نشسته اند؛ درست همان جا؛ ولی من صحنه را سالهاست که ترک کرده ام... گریخته ام. آخرین باری که افتادم روی خاک دیگر برنخاستم. تو مدام صدایم می کنی که بیایم جلو... که این صحنه را تمام کنم؛ ولی من...

رمضان که می شود صدایت را بلند می کنی؛ بلند و بلندتر. من بیشتر و بیشتر پشت پرده پنهان می شوم. تو هر رمضان قفسم را می گذاری در بهشت تا هوس کنم، ولی من... چرا رهایم نمی کنی؟...

من هیچ مولای کریمی را بر بنده زشتکارش صبورتر از تو بر خودم ندیده ام!

+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در چهارشنبه 1387/10/04 و ساعت 16:30 |

خدایا تو خیلی بزرگی و من خیلی كوچك جالب

 اینجاست كه تو به این

 بزرگی هیچ وقت من رو به این كوچیكی فراموش

 نمیكنی ولی من به این

كوچیكی توبه این بزرگی رو همیشه فراموش

میكنم.

+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در پنجشنبه 1387/08/23 و ساعت 15:30 |

                         سپيده سر زد و مرغ سحر خواند

                              سپهر تيره دامان زرافشاند

 

شبي گفتي به آغوش تو آيم

چه شبها رفت و آغوشم تهي ماند

+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در پنجشنبه 1387/08/23 و ساعت 15:21 |
                        من سکوتم را 
                         از اوراق سپید آموخته ام 
                                  آیا سکوت
                      روشن ترین واژه ها نیست؟ 
                              همیشه در خلوت
                         مرگ را مجسم دیده ام 
                                    آیا مرگ
                     خونسرد ترین واژه ها نیست؟
                              تا چشم گشودم
                          از چشم زندگی افتادم
                           شبی_ شاید امشب_
                    زیر نور یک واژه خواهم نشست

                       نام خونسرد معشوقه ام را
                           بر حواس پنجگانه ام
                            خال خواهم کوفت
                                و هم زمان
                        پایین آخرین برگ خاطراتم
                              خواهم نوشت:
                                    پایان

 

+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در پنجشنبه 1387/08/23 و ساعت 15:18 |
        
+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در پنجشنبه 1387/05/24 و ساعت 19:56 |

 آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم

از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم

شاید که خدا خواست  که دلتنگ بمیریم

+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در شنبه 1387/05/12 و ساعت 19:44 |
                  
+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در یکشنبه 1387/04/23 و ساعت 20:55 |
 

مرد از زن که به شدت احساس زيبايي مي‌كرد، پرسيد:
ببخشید، شما "شارون استون" نيستين؟
زن با عشوه گفت: نه ... ولي.
و پيش از آن‌كه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فكر مي‌كردم. چون... زن حرفش را بريد، ولي همه مي‌گن خيلي شبيهشم. اينطور نيست؟

مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه مي‌‌كنن. به خاطر اين‌كه "شارون استون"، زن خوشگليه، ولي شما متأسفانه اصلا خوشگل نيستين. به همين دليل، من فكر كردم شما نبايد "شارون استون" باشين.
زن تازه فهميد كه رو دست خورده، با عصبانيت فرياد كشيد: بي‌شرف! مگه خودت خواهر و مادر نداري؟
مرد آرام گفت: چرا. ولي اونها هيچ‌كدوم فكر نمي‌كنن كه شبيه "شارون استون" هستن.

زن همچنان معترض گفت: خب، كه چي؟
مرد گفت: چون شما فكر مي‌كردين كه شبيه "شارون استون" هستين، خواستم از اشتباه درتون بيارم.
زن دوباره عصبي شد: برو ننه‌تو از اشتباه درآر.

مرد همچنان با خونسردي توضيح داد: عرض كردم كه، والده من يه همچي تصوري راجع به خودش نداره، ولي چون شما يه همچي تصوري دارين...
زن فرياد كشيد: اصلا به تو چه كه من چه تصوري دارم.
و كيفش را براي هجوم به مرد بلند كرد.

مرد خود را عقب كشيد و خواست كه به راهش ادامه دهد.
اما زن، دست‌بردار نبود و سه، چهار نفري هم كه از سر كنجكاوي جمع شده بودند، ترجيح مي‌دادند دعوا ادامه پيدا كند.
يك نفر به مرد گفت: كجا؟ صبر كنين تا تكليف معلوم بشه.

ديگري گفت: از شما بعيده آقا! آدم به اين باشخصيتي! (و به كت و شلوار مرتب مرد اشاره كرد).
و سومي گفت: اين خانم جاي دختر شماست. قباحت داره ولله.
زن بر سر مرد كه از او فاصله مي‌گرفت، فرياد كشيد: هرچي از دهنت دربياد، مي‌گي و بعد هم مثل گاو سرتو مي‌اندازي پايين مي‌ري؟

يك نفر پرسيد: چي شده خانوم؟ مزاحمتون شده؟
زن همچنان كه به دنبال مرد مي‌دويد و سه، چهار نفر ديگر را هم به دنبال خود مي‌كشيد، گفت: از مزاحمت هم بدتر. مرديكه *** .

در كلانتري پيش از آن‌كه افسر نگهبان پرسشي بكند، زن گفت: جناب سروان! من از دست اين آقا شاكي‌ام. به من اهانت كرده.
افسر نگهبان سرش را به سمت مرد كه موهاي جوگندمي‌اش را مرتب مي‌كرد، چرخاند و گفت: درسته؟
مرد گفت: من فقط به ايشون گفتم كه شما شبيه "شارون استون" نيستين. اگه اين حرف اهانته، خب بله، اهانت كردم.

افسر نگهبان هاج‌وواج به زن نگاه مي‌كرد.
زن، روسري‌اش را عقب‌تر برد، آن‌قدر كه دو رشته منحني مو بتواند مثل پرانتز صورتش را در قاب بگيرد.
افسر نگهبان نتوانست نگاهش را از زن بردارد.
زن گفت: اصلا به ايشون چه مربوطه كه من شبيه كي هستم؟
افسر نگهبان به مرد گفت: اصلا به شما چه مربوطه كه ايشون شبيه كي هستن؟

مرد گفت: شما اكواين؟
افسر نگهبان گفت: اكو چيه؟
مرد گفت: منظورم آمپلي فايره كه صدا رو تكرار مي‌كنه.
افسر نگهبان گفت: جواب سؤال منو بده.

مرد گفت: آخه من دارم تو همين جامعه زندگي مي‌كنم. چطور مي‌تونم نسبت به مسائل اطراف خودم بي‌تفاوت باشم. يه پيرزني رو ديروز ديدم كه فكر مي‌كرد، سوفيا لورنه. آن‌قدر طول كشيد تا من حاليش كنم كه اينطور نيست. آخرش هم فكر كنم نشد. ديروز اتفاقا كلانتري سيزده بوديم. پيش سروان منوچهري. به خاطر همچين شكايت مشابهي.

افسر نگهبان كه همچنان شق و رق نشسته بود، فاتحانه خودكاري از جيبش درآورد و برگه‌هاي بلند پيش رويش را مرتب كرد: پس اين مزاحمت براي خانم‌ها كار هر روز شماست.
مرد گفت: نه، هر روز نه، هر وقت روبه‌رو بشم. گاهي وقت‌ها هم روزي دو بار.

البته فقط خانم‌ها نيستن. با خيلي از آقايون هم همين مشكل رو دارم. بعضي‌ها فكر مي‌كنن "مارلون براندو" هستن، بعضي‌ها فكر مي‌كنن "آرنولد" هستن. تازه فقط مسئله مشابهت با هنرپيشه‌ها نيست.
زن آينه كوچكي از كيفش درآورد و با دستمال كاغذي، خرده ريمل‌هاي زير چشمش را پاك كرد و در حالي كه آينه را در كيفش مي‌گذاشت، گفت: يه مزاحم حرفه‌اي! خوب شد كه به دام افتادي.

افسر نگهبان گفت: البته با درايت نيروي انتظامي و تعقيب و مراقبت خستگي‌ناپذير بروبچه‌ها.
زن با تعجب گفت: بله؟!
افسر نگهبان گفت: خب البته ما شما رو هم از خودمون مي‌دونيم.
زن با عشوه گفت: وا؟ چايي نخورده فاميل شديم.

افسر نگهبان زهر متلك زن را نديده گرفت و فرياد زد: آشتياني! چايي بيار.
سربازي در را باز كرد و پاهايش را به هم كوفت: چشم جناب سروان و رفت.
مرد گفت: ببين جناب سروان! من مزاحم حرفه‌اي نيستم. فراري هم نبودم كه به دام افتاده باشم. هرجا كه تذكري داده‌ام، تاوانشم پرداخته‌ام، كلانتريش هم رفتم. به هيچ‌كس هم بدهكار نيستم.
افسر نگهبان به تلخي گفت: بقيه حرفها تو دادگاه.

و كاغذي پيش روي مرد گذاشت و گفت: مشخصاتتو بنويس.
مرد سريع مشخصاتش رو نوشت و كاغذ رو برگرداند. افسر نگهبان كاغذ را به زن داد و گفت: شما هم مشخصاتتونو بنويسين.
تا آشتياني در بزند و اجازه بگيرد، پايش را بكوبد و چاي‌ها را روي ميز بگذارد، زن هم مشخصاتش را نوشت و كاغذ را به افسر نگهبان داد.

افسر نگهبان پس از مروري كوتاه به زن گفت: اين شماره تلفن منزله؟
زن گفت: بله، خونه خودمه.
افسر نگهبان گفت: اگه ممكنه شماره موبايل رو هم بدين. شايد لازم بشه.
زن خواست كاغذ را پس بگيرد كه افسر نگهبان، كاغذ كوچكي را به او داد و گفت: روي همين هم بنويسين كفايت مي‌كنه.

مرد گفت: منم لازمه شماره موبايل بدم؟
افسر نگهبان مكثي كرد و گفت: خب بدين، اشكال نداره.
مرد گفت: آخه من موبايل ندارم.

افسر نگهبان دندانهايش را به هم ساييد: پس چرا مي‌پرسي؟
مرد گفت: مي‌خواستم ببينم اشكالي نداره من موبايل ندارم؟ آخه از قوانين بي‌اطلاعم، اينه كه...
افسر نگهبان گفت: نه، اشكالي نداره.
و به زن گفت: علت شكايت رو چي بنويسم؟

و به جاي زن، مرد جواب داد: بنويسين من به ايشون تهمت زده‌ام كه شبيه "شارون استون" نيستين.
و به زن گفت: اگه اهانت ديگه‌اي به شما كرده‌ام، بگين.
زن گفت: خب اين خودش يه جور مزاحمته ديگه.

مرد گفت: ولي شما به من گفتين: بي‌شرف، كثافت، گاو و حرف‌هاي ديگه كه حالا بعد من در شكايتم مطرح مي‌كنم.
زن جا خورد و گفت: خب من اون موقع عصباني بودم.
و به افسر نگهبان گفت: حالا بايد چه كار كرد؟
افسر نگهبان گفت: پرونده كه تكميل شد، مي‌فرستمتون دادگاه. اونجا قاضي حكم مي‌ده.

مرد پرسيد: در مورد اين‌كه ايشون به "شارون استون" شباهت داره يا نداره قضاوت مي‌كنن؟
و با خود ادامه داد: كار قاضي هم واقعا دشواره‌ ها. اگه بخواد از نزديك بررسي كنه.
افسر نگهبان گفت: نخير، در مورد اهانت و ايجاد مزاحمت شما قضاوت مي‌كنن.
و به ساعتش نگاه كرد و گفت: ضمنا حالا ديگه وقت اداري تموم شده. شما امشب اينجا مي‌مونين تا فردا صبح راهي دادگاه بشين.

مرد به زن گفت: من حالا كه بيشتر دقت مي‌كنم، مي‌بينم در قضاوتم اشتباه كرده‌ام. شما خيلي هم بي‌شباهت به "شارون استون" نيستين.
زن گفت: واقعا مي‌گين؟!

مرد گفت: واقعا. اگه اين شباهت وجود نداشت، چرا من از ميون اين همه هنرپيشه، اسم "شارون استون" رو آوردم؟!
زن گفت: خيلي‌ها بهم مي‌گن. آرزو دارم يه بار با "شارون استون" روبه‌رو بشم، ببينم خودش چي ميگه.
مرد گفت: اون هم حتما به اين شباهت اعتراف مي‌كنه.

زن به افسر نگهبان گفت: من مي‌خوام شكايتمو پس بگيرم. واقعا حوصله دادگاه و دردسر و اين حرفا رو ندارم. اين كاغذارو هم پاره كنين بريزين دور.

افسر نگهبان گفت: نمي‌شه. قانون وظيفه خودشو انجام مي‌ده.
زن با تعجب پرسيد: وقتي من از شكايتم صرف‌نظر كنم.؟
افسر نگهبان گفت: باشه. تكليف قانون چي مي‌شه؟
مرد گفت: قانون كه شماره موبايل ايشون رو داره.

افسر نگهبان نشنيده گرفت و به زن گفت: مشكله. ولي خودم يه جوري حلش مي‌كنم.
مرد از جا بلند شد كه برود. قبل از رفتن، رو كرد به افسر نگهبان و گفت: يه سؤاليه كه از اول كه آمديم اينجا تو ذهنم موج مي‌زنه، مي‌شه بپرسم؟
افسرن نگهبان در حالي كه كاغذها را پاره مي‌‌كرد، گفت: بپرس.
مرد گفت: مي‌خواستم بپرسم شما "شرلوك هلمز" نيستين؟

 

+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در چهارشنبه 1387/04/05 و ساعت 20:12 |
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.

در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.

آنها به موضوع «خدا » رسیدند،

آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد!



مشتری پرسید :چرا؟

آرایشگر گفت : کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد.

اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟

بچه های بی سرپرست پیدا می شدند؟ اين همه درد و رنج وجود داشت؟

نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیز ها وجود داشته باشند.

مشتری لحظه ای فکر کرد،اما جوابی نداد؛چون نمی خواشت جروبحث کند.

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده...

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:

به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر با تعجب گفت:چرا چنین حرفی می زنی؟

من این جا هستم،همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت : نه!!! آرایشگر ها وجود ندارند،

چون اگر وجود داشتند،

هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر گفت : نه بابا ؛ آرایشگر ها وجود دارند،

موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تایید کرد: دقیقا! نکته همین است.

خدا هم وجود دارد!

فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند.

برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در چهارشنبه 1387/04/05 و ساعت 20:11 |
یک روز زن و مردی ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه ، بطوری که ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه ، ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برند ...

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون اومدند ، خانم رو به طرف مقابل کرد و گفت : آه چه جالب شما مرد هستید !

ببینید چه به روز ماشینهامون اومده ؟! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم ! این باید یک نشونه از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و زندگی مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم ...!

مرد هم با هیجان پاسخ داد : بله کاملا با شما موافقم ، این باید نشونه ای از طرف خدا باشه !

بعد اون زن ادامه داد و گفت : وای خدای من ! اینجا رو ببین یک معجزه دیگه ! ماشین من کاملا داغون شده ولی این شیشه مشروب سالم مونده ! مطمئنا خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن رو جشن بگیریم !

زن مشروب رو به مرد داد و مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان داد ، در بطری رو باز کرد و نصف شیشه رو با ولع سر کشید ! بعد بطری رو برگردوند به زن که او هم بنوشه ...

اما زن در بطری رو بست و شیشه رو با خونسردی برگردوند به مرد !

مرد با تعجب گفت : شما نمی نوشید؟!

و زن در جواب گفت : نه ، فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم !!!

+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در چهارشنبه 1387/04/05 و ساعت 20:11 |
      
+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در چهارشنبه 1387/03/29 و ساعت 19:55 |
    

                              خسته خسته ام ... از زمانه

                              از صدایه گریه های بی بهانه

                          خسته خسته ام...از عبور لحظه ها

                           از لحظه های بی تپیش بی ترانه

                           خسته خسته ام... از فراق و انتظار

                               از سکوت هر شب کنج خانه

                 خسته خسته ام...از شنیدن قصه های عاشقانه

                       ازدلدادگیهای صادقانه و رویاهای کودکانه

         خسته خسته ام...از عشقی که شد همبستر کینه های ابلهانه 

                 

+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در چهارشنبه 1387/03/29 و ساعت 19:48 |
            

                     گریه میکنم و اشکهایم را به تو هدیه

                     میکنم به تو که دارو ندار من در این

                     دنیایه پوچ بودی ولی تو هم در گذر

                   زمان منو تنها گذاشتی و رفتی حالا من 

                    مانده ام و دل طوفانیم کاش میشد یک

                     باردیگر صدایت کنم وتو در میان تمام

                      غمها و دل مشغولیت هایت زیبا و

                  عاشقانه پاسخم دهی کاش میشد یک بار

                     دیگر مرا دراغوش بگیری ومن در میان

                          اغوشت ارام و پر معنا بگویم:

                               دوستت دارم

                  

+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در دوشنبه 1387/03/27 و ساعت 12:38 |
        
+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در شنبه 1387/03/25 و ساعت 19:27 |
       
+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در شنبه 1387/03/25 و ساعت 19:21 |
             
+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در شنبه 1387/03/25 و ساعت 19:16 |

الو ... الو... سلام .کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما... بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....

+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در چهارشنبه 1386/12/22 و ساعت 12:21 |

دوست دارم که...يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ... بهت مي‌گم چشماتو مي‌بندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو مي‌بندي ... بهت مي‌گم برام قصه مي‌گي تو گوشم؟ مي‌گي آره! بعد شروع مي‌کني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي‌شن ... مي‌دوني؟ مي‌خوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نمي‌دوني مي‌خوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نمي‌دوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نمي‌بيني که سريع مي برم ... نمي‌بيني خون فواره مي‌زنه ... رو سنگاي سفيد ... نمي‌بيني که دستم مي‌سوزه و لبم رو گاز مي‌گيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه مي‌گي.. من شلوارک پامه ... دستمو مي‌ذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم مي‌ريزه رو زانوم و از زانوم مي‌ريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نمي‌توني ببيني ... تو بغلم کردي ... مي‌بيني که سرد شدم ... محکمتر بغلم مي‌کني که گرم بشم ... مي‌بيني نامنظم نفس مي‌کشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! مي‌بيني هر چي محکمتر بغلم مي‌کني سردتر ميشم ... مي‌بيني ديگه نفس نمي‌کشم ... چشماتو باز مي‌کني مي‌بيني من مردم ... مي‌دوني؟

من مي‌ترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم مي‌گيره‌ها ! بعدش تو همون جوري وسط گريه‌هات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي‌شکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟ 

+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در چهارشنبه 1386/12/15 و ساعت 18:37 |
لحظه ای حس کردم خیس فریاد شدم

اما

...................

باز هم مثل همیشه نفسم بند آمد

درحنجره ام جرات فریاد سوخت

ولی این حس غریب همین نغمه پرداز این لحظه ها نسوخت

من صدای اشک خودم را شنیده ام

در یک کویر

آنجا که انعکاس عقدهء دلها گشودنی است

در شوره زار دور

دردشت سرخ وزرد وسیاه خیالها

در زیر آفتاب که رنگ حیات را

از روی سبزه زار تمنا ربود ه است

شن ریزه های خیره سر آنجا نشته اند

مرگ سیاه بوتهء سبز گیاه را

ماتم گرفته اند

وشاید درسی که گرفتم این بود

به چشمان خود هم غمت را نگو

که می گرید وسر نگهدار نیست

..................

+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در سه شنبه 1386/12/14 و ساعت 12:42 |
هوای مه گرفته انعکاس روشن از دلی مه آلود است

وتو...

طوفانی تر از همیشه به سمتم وزیده ای

سرشار ترین ترانه

وقتی می خوانمت

تمام کوهستانهای دورتر سرزمینم فریادهایم را می شنوند

چه می شود گاهی به اتاق تنهایی هایم سری بزنی !؟

آین بار هم به همان بهانهء همیشگی

پنجرهء دل می گشایم

ومی دانم این عطر یاس را تو چیده ای وبه باد سپرده ای......................

دلم سخت محتاج هوای تازهء کوچه هایی است که دیوارهایش کوتاه است وآسمان شبهایش

آن قدر نزدیک که می شود ستاره چید...............

این دیوار اگر آوار شود  تو از کنارش می گذری.......؟!؟!؟!؟

+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در سه شنبه 1386/12/14 و ساعت 12:38 |
پشت این عقربه های بی تاب چگونه دلواپسی هایم را پنهان کنم ؟؟

لحظات گم شده ام را ببین

وکوچه را که از گریه پرشده

من به انتظار نخواهم نشست

به جستجویت خواهم آمد

......................................

ومی دانم درافق دوردست طلوعی روی خواهد داد

ومن هرصبح قبل از اینکه لبخند خورشید را بنگرم

به شوق دیدارت پنجرهء دل را می گشایم

برای یک بار هم که شده درقاب این پنجره باایست

ونفسهای گرم وتازه ات را روانهء آسمان ابری ومه آلود  دیدگان من کن

............................

+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در چهارشنبه 1386/12/08 و ساعت 11:58 |
به نام خودت

خدایا آدمی بی عشق مجسمه سنگی را میماند که بر دیوار است ویا در

 این عصر ماشینی رباطی  را میماندبا حرکات انسان بدون آن حس خوشایند بودن .

عزیزمن ! خواسته ام ازتو این است :        سینه بی عشق مباد  

خدای من ! هر چند لیاقت این نعمت بزرگت را همانند دیگر نعمتهایی که از کرم به من ارزانی

داشته ای ندارم ولی ای کریم این نعمت را ازمن دریغ مدار که بی آن ایم مجسمه بی روح را 

تاب ویارای مقابله با این تند باد زمان نیست ومدام در اضطراب وبی آرامش در پی گمشده ای 

است که گاهی یادش می رود همان "عشق " است .

غیر از تو کسی قدرت بخشیدن این گنج عظیم را به این دل فقیر ندارد      آمین

خدایا باشد که دست نداشته باشم ‌

پانداشته باشم وچشم نداشته باشم ولی نباشد 

نباشد

که دردلم عشق نباشد . 

+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در چهارشنبه 1386/12/08 و ساعت 11:45 |
به نام دوست

دلتنگم/دلتنگ یه حس غریب

خیلی عمیق نمیدونم چند بار بنویسمش تا عمق اونو برسونم

می دانم نیازی فراتر از این نیازها داره آتیش به جونم می زنه

نمیدونم تشنگی به کدوم آب باعث سوزش جگرم شده ولی میدونم خوردن از این آبها وبا این کاسه ها

تشنگی منو برطرف نمیکنه.

یه خلاء بزرگ که یه چیز بزرگ وعظیم می تونه پرش کنه .

شایدم دوباره بیخود دارم دنبال علت میگردم همون عشق که گمشده منه ودوباره این دل سرگردون به 

خاطر شلوغی وحماقت اونو فراموش کرده .

آره فکر کنم همونه .

شبا بی خواب /روزا بی تاب

یکی نیست که صداشو گل من دوست داشته باشه وبخواد بشنوه بهش بگه :

به خدا جگرم سوخت مگه اون دل مهربونت می تونه یکی رو اینجور تشنه نگه داره

"جگرم سوخت مرا آب دهید "

آخه از دلت می یاد خوب نجیب که من تو شبا اینقد سرگردون دنبال یه نگات باشم واز من عاشق نگاتو

دریغ کنی !

میدونم این دل کوچیک من که کلی جاهاشم به خاطر حماقت چیزای دیگه اشغال کرده جایی نیست که 

قابل باشه که به اون دعوتت کنم ولی اگه به این دل من پانذاری یا اگه نیای که این دل واین جون ناقابل رو

فدات کنم نمیدونم بگم به چه دردم میخوره هر دوتاش .

آخه عزیزدلم 

بهونه قشنگ من واسه زندگی کردن وزنده موندن !

کاش یه چیز با ارزش داشتم تا به پات می ریختم .

تورو خدا مثل همیشه با مهربونیت منو خجالت بده گلم .

+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در دوشنبه 1386/12/06 و ساعت 13:3 |
عطش دیدار تو، دیوانه ام کرده ...
به زمین و آسمان چشم می دوزم، اما انگار هیچ نیست ...
و شاید من هیچ نمی بینم؛
صادقانه بگویم در هر که می نگرم از تو نشان می جویم،
به هرکجا می رسم نام تو را می پرسم که مبادا عابر آن کوچه بوده باشی و من .... من مثل هربار دیر می رسم ....
این بار سنگینی که بر دوش گرفته ام ... چیست؟
چقدر از فاصله می ترسیدم و اکنون گرفتار آنم؛
چقدراز زمستان می ترسیدم و اکنون در بند آنم؛
چقدر از دوری می ترسیدم و حالا از عزیزترینم دورم، دور...
مثل هربار .... دیر رسیدم ، دیر...

اینجایی که منم ، باتو چقدر فاصله است ؟
چقدر فاصله تا دیدار؟ چقدر فاصله تا رسیدن؟
چقدر فاصله تا لمس دستهای نوازش توست؟
بگو.... ای مهربان ترین بگو...

+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در یکشنبه 1386/11/28 و ساعت 18:16 |
سلام...می دونی امروز چه روزیه...نمی دونی...مگه میشه ندونی...روز ولنتاین...خیلی جالبه نه...امروز همه به معشوقشون یه هدیه می دن... ولی من نمی دونم چه هدیه ای برات بگیرم...چه هدیه ای؟؟؟؟؟؟نمی دونم...ولی یه مشکل دیگه هم این وسط هست...لابد می پرسی چه مشکلی؟؟... اخه...اخه...میدونی چیه...من ... هنوز تو رو ندیدم... شایدم اگه می دیدم بازم نمی تونستم برات هدیه بگیرم... اره...مطمئنم اگه میدیدمت بازم نمی تونستم هدیه ای برات بگیرم...راستی می دونی بهترین هدیه برا من چیه...این که...این که... برا یه بارم که شده...برا یه بارم که شده...ببینمت...فقط یه بار قول میدم.... راستی ولنتاینت مبارک...........

+ نوشته شده توسط عاشق بی سر و پا در پنجشنبه 1386/11/25 و ساعت 11:33 |